دسته‌بندی نشده

راز زشت‌تر به نظر رسیدن در عکس‌های دسته‌جمعی چیست؟

چرا تصویری که در عکس گروهی از خود می‌بینیم، تا این حد بیگانه و ناخوشایند است؟ پاسخ این پرسش در سازوکار مغز و فیزیک دوربین نهفته است.

اغلب ما بارها با چنین تجربه‌ی ناخوشایندی روبه‌رو شده‌ایم که درست وقتی در جمعی دوستانه و فضایی شاد حضور داریم و اوقات خوبی را سپری می‌کنیم، کسی پیشنهاد می‌دهد برای ثبت همین لحظات خوش عکس دسته‌جمعی بگیریم. این تجربه برایمان ناخوشایند است، چون معمولاً چهره‌مان در عکس‌ها را زشت می‌پنداریم.

افراد کنار هم قرار می‌گیرند، دوربین لحظه را ثبت می‌کند و چند ثانیه بعد، تصویر روی صفحه‌ی گوشی ظاهر می‌شود. درست در همین لحظه عده‌ی زیادی از مردم با دیدن چهره‌ای که از نمایشگر به آن‌ها نگاه می‌کند دچار شوک ادراکی می‌شوند؛ تصویری که با چشمانی نیمه‌باز، لبخندی کج و صورتی نامتقارن، هیچ شباهتی به چهره‌ی آشنای درون آینه ندارد. همین فاصله‌ی ادراکی باعث می‌شود جمله‌ی معروف و تقریباً جهانیِ «من بدعکس هستم» را به زبان بیاورند.

اما واکنش افراد به دیدن تصویر چهره‌شان لزوماً نتیجه‌ی قضاوت زیبایی‌شناختی یا ضعف اعتمادبه‌نفس نیست. مطالعات روان‌شناسی، علوم اعصاب و اپتیک فیزیکی نشان می‌دهد که احساس بیگانگی، نارضایتی و شوک هنگام مواجهه با تصویر خود در عکس‌های گروهی، پدیده‌ای روان‌شناختی و پایدار است.

در مقاله‌ی پیش‌رو تفاوت میان تصویر ذهنی و آنچه را که در عکس می‌بینیم، از نظر علمی بررسی می‌کنیم. با ما همراه باشید تا نشان دهیم که «بدعکس بودن» واقعیت بیرونی نیست؛ بلکه ریشه در تکامل مغز، محدودیت‌های دوربین و روابط اجتماعی دارد. همچنین خواهیم دید چرا ما قربانی خطای دید می‌شویم و نمی‌توانیم «خودِ درون آینه» را با «خودِ درون عکس» تطبیق دهیم.

بیایید قبل از مرور یافته‌های روان‌شناسی امروز، به تاریخ تکامل تصاویر شخصی سفری داشته باشیم. واقعیت این است که انسان‌ها همیشه تصویر خود را با چنین وضوحی نمی‌دیدند. تا پیش از اختراع آینه‌های مدرن، اجداد ما تنها بازتابی مبهم، تیره و لرزان از خود را در سطح آب ساکن یا سنگ‌های صیقلی مانند ابسیدین مشاهده می‌کردند.

در آن دوران، هویت بصری انسان سیال و تقریبی بود؛ اما قرن شانزدهم و هفدهم میلادی، نقطه‌ی عطفی در تاریخ خودآگاهی بشر رقم خورد. صنعتگران ونیزی با ابداع روش‌های نوین تولید آینه‌های شیشه‌ای شفاف و باکیفیت، به انسان کمک کردند تا برای اولین‌بار خود را به‌عنوان سوژه‌ای مستقل و با جزئیات دقیق تماشا کند.

رویدادی که می‌توان آن را «مرحله آینه‌ای» نامید، باعث شد هویت بصری فرد به‌شدت با بازتابی که در آینه می‌دید، گره بخورد؛ اما باید توجه داشت که آینه‌ها دروغ می‌گویند؛ دروغی بسیار متقاعدکننده. آینه‌ها تصویرمان را از نظر افقی، چپ به راست و راست به چپ، معکوس می‌کنند.

وقتی هر روز چهره خود را در آینه می‌بینید، مغز نسخه وارونه را به‌عنوان نسخه‌ی اصلی کدگذاری می‌کند. از آن زمان تا امروز، هر روز صبح هنگام نظافت شخصی، شانه‌کردن موها و بررسی وضعیت ظاهری‌مان، با نسخه‌ی معکوسی از چهره‌مان تعامل داریم. این تعامل مداوم تاریخی و فردی، زمینه‌ساز شکل‌گیری پدیده‌ای شد که رابرت زایونک، روان‌شناس برجسته، در سال ۱۹۶۸ آن را اثر مواجهه‌ی صرف (Mere Exposure Effect) نامید.

طبق نظریه‌ی زایونک، همه‌ی موجودات از جمله انسان، تمایل دارند نسبت به محرک‌هایی که به‌دفعات با آن‌ها مواجه می‌شوند، نگرش مثبت‌تری پیدا کنند. از آنجا که از کودکی چهره‌ی خود را تقریباً همیشه از طریق آینه دیده‌ایم، مغزمان این نسخه‌ی وارونه را به‌دلیل «آشنایی» بیشتر، به‌عنوان نسخه‌ی اصلی، درست و جذاب کدگذاری می‌کند.

دوربین‌های عکاسی مدرن و نگاهِ دیگران، چهره‌ی ما را همان‌طور که در واقعیت هست، یعنی غیرمعکوس می‌بینند. وقتی ناگهان با عکس خود روبه‌رو می‌شوید، اگرچه ویژگی‌های کلی صورتتان همان است؛ اما آرایش فضایی اجزا با آن الگوی ذهنی که سال‌ها در حافظه‌تان حک شده، تضاد دارد.

طبق یافته‌های زایونک، همین ناآشنایی آنی، باعث می‌شود احساس جذابیت کمتری کنید و مغز شما سیگنال بدهد: «اینجا چیزی زشت است.»

برای اثبات اینکه ترجیح تصویر آینه‌ای ناشی از عادت است و نه کیفیت زیبایی‌شناختی، تئودور میتا و همکارانش در سال ۱۹۷۷ مطالعه‌ای ترتیب دادند. آن‌ها از افراد عکس گرفتند و در دو نسخه‌ی واقعی و نسخه‌ی معکوس‌شده (مانند تصویر آینه) چاپ کردند؛ سپس عکس‌ها را هم به خود افراد، هم به دوستان نزدیکشان نشان دادند. نتایج پژوهش میتا نشان می‌داد شرکت‌کنندگان به‌طور معناداری تصویر معکوس (آینه‌ای) خود را ترجیح می‌دادند و آن را زیباتر می‌دانستند، ولی دوستان و شرکای عاطفی آن‌ها، حس بهتری نسبت به نسخه‌ی اصلی و واقعی عکس‌ها داشتند؛ چرا که دوستانتان عادت دارند شما را در دنیای واقعی ببینند، نه در آینه. تضاد نظر شرکت‌کنندگان با نزدیکانشان نشان می‌دهد که نارضایتی افراد از عکسشان ریشه در زشتی ندارد؛ بلکه ناشی از زاویه‌ی دید منحصربه‌فردی است که فقط خود هر شخص نسبت به خودش دارد.

شاید با خودتان بگویید که وقتی صورت همان صورت است، دیگر چه اهمیتی دارد که آینه تصویر را برعکس کند؟ پاسخ این سؤال به یک حقیقت بیولوژیک برمی‌گردد؛ اگر چهره‌ی انسان مانند مجسمه‌های کلاسیک یونانی یا طرح‌های گرافیکی کامپیوتری دارای تقارن کامل دوجانبه بود، تفاوت میان تصویر آینه‌ای و تصویر عکس اصلاً به‌چشم نمی‌آمد و از اثر مواجهه‌ی صرف نیز خبری نمی‌شد؛ اما طبیعت معمار تقارن مطلق نیست و انسان ذاتاً چهره‌ی نامتقارنی دارد.

نامتقارن‌بودن چهره‌ی انسان از عوامل متعددی ناشی می‌شود؛ از فشارهای دوران جنینی، الگوهای رشد استخوانی و نحوه‌ی جویدن غذا گرفته تا تفاوت در عملکرد نیمکره‌های مغز که کنترل عضلات صورت را بر عهده دارند و باعث می‌شوند احساسات در یک سمت صورت قوی‌تر بروز کنند.

حالا بیایید ببینیم متقارن‌نبودن صورت در «بازی آینه و عکس» چه بلایی سر ادراک ما می‌آورد. تصور کنید شما یک ویژگی نامتقارنِ خاص دارید؛ مثلاً چشم راستتان فقط چند میلی‌متر پایین‌تر از چشم چپتان است یا بینی‌تان انحراف بسیار ظریفی به سمت چپ دارد.

وقتی روزانه در آینه خود را نگاه می‌کنید، مغز به نسخه‌ی وارونه‌شده‌ی چهره عادت می‌کند؛ بنابراین اگر چشم راستِ واقعی پایین‌تر باشد، مغز همیشه آن را در سمت چپ تصویر آینه‌ای می‌بیند. این نسخه به‌مرور به «الگوی نرمال» مغز تبدیل می‌شود.

برای مغز که سال‌ها به چهره‌ی آینه‌ای عادت کرده، دیدن چهره واقعی در عکس نوعی دفرمه‌شدن تفسیر می‌شود. در عکس‌های دسته‌جمعی این انحرافات معکوس می‌شوند و به جایگاه واقعی خود برمی‌گردند؛ انحرافی که همیشه در سمت چپ میدان دیدتان بود، ناگهان در سمت راست ظاهر می‌شود. برای سیستم پردازش بصری شما که سال‌ها به الگوی اول عادت کرده است، جابه‌جایی ناگهانی المان‌های چهره نه به‌عنوان «تفاوتی ساده»؛ بلکه به‌عنوان یک ناهنجاری یا دفرمه‌شدن تفسیر می‌شود.

برای درک بهتر ماجرا تصور کنید که وارد اتاق‌خوابتان شده‌اید و می‌بینید که جای کمد و تخت قرینه شده است؛ همه‌‌ی وسایل همان‌ها هستند؛ اما چیدمان فضا حس غریب و اشتباهی را القا می‌کند. به همین دلیل اغلب اوقات افراد ادعا می‌کنند در عکس‌ها «کج» افتاده‌اند.

تا اینجا فهمیدیم که آینه، شرطی‌مان کرده و هندسه‌ی صورت فریبمان داده است؛ اما برای درک اینکه چرا دیدن یک عکس بد می‌تواند تا این حد احساسات منفی در ما ایجاد کند، وارد جعبه‌سیاه مغز شویم و نگاهی بیندازیم به سیگنال‌های الکتریکی دقیقی که در لحظه‌ی دیدن عکس ارسال می‌شوند.

پژوهش‌های اخیر علوم اعصاب نشان می‌دهد که مغز هنگام دیدن جهان، فقط دریافت‌کننده‌ی منفعل داده‌ها نیست. برخلاف تصور قدیمی، مغز هم‌زمان با دریافت اطلاعات، دائماً مدل‌هایی از جهان می‌سازد و حدس می‌زند لحظه‌ی بعد چه چیزی را خواهد دید.

سازوکاری که «کدگذاری پیش‌بینانه» (Predictive Coding) نام دارد، توضیح می‌دهد که مغز شما براساس سال‌ها تجربه‌ی آینه‌ای، یک مدل درونی بسیار دقیق و پایدار از چهره‌تان می‌سازد. وقتی به عکس دسته‌جمعی نگاه می‌کنید، مغز با دو منبع اطلاعاتی روبه‌رو می‌شود: یکی ورودی حسی یا همان تصویر واقعی و غیرمعکوس شما و دیگری مدل درونی که سال‌ها براساس تصویر آینه‌ای شکل‌گرفته است. این دو نسخه با هم هم‌خوانی ندارند و مغز عدم‌انطباق موجود را به‌عنوان یک «خطای پیش‌بینی» ثبت می‌کند.

مطالعات نوار مغزی (EEG) نشان می‌دهد که هنگام بروز خطای پیش‌بینی، فعالیت در باند فرکانسی گاما افزایش می‌یابد و واکنشی عصبی به نام «منفی‌شدگی عدم تطابق» (MMN) رخ می‌دهد. فعالیت‌های عصبی درست‌مانند آژیر خطر سیستم شناختی عمل می‌کنند و فریاد می‌زنند که داده‌ی جدید با انتظارات قبلی همخوانی ندارد؛ سپس مرکز پردازش احساسات یا همان سیستم لیمبیک، این سیگنالِ خطا را دریافت کرده و آن را به احساسی ناخوشایند ترجمه می‌کند؛ حسی که باعث می‌شود فکر کنید چقدر زشت شده‌اید یا این تصویر اصلاً شبیه شما نیست.

از سوی دیگر، ناحیه‌ی پردازش چهره در مغز (FFA) که به دیدن چهره‌های آشنا عادت کرده است، در مواجهه با این تصویرِ «نیمه‌آشنا» نمی‌تواند با سرعت و روانیِ همیشگی عمل کند. همین دشواری در پردازش اطلاعات، مستقیماً باعث می‌شود که مغز، زیباییِ کمتری را در تصویر احساس کند.

در علوم اعصاب، هر داده‌ای که پردازش آن برای مغز انرژی‌بر باشد، معمولاً «نامطلوب» ارزیابی می‌شود. ماجرا وقتی بدتر می‌شود که پای مناطقی مانند «اینسولا» و «قشر کمربندی قدامی» به میان می‌آید؛ بخش‌هایی که مسئول پردازش دردهای اجتماعی و احساس خجالت هستند. همین فعالیت‌های عصبی شما را در وضعیتی تدافعی قرار می‌دهد؛ به‌طوری که دیگر نه مانند یک ناظر بی‌طرف؛ بلکه همچون بازرسی سخت‌گیر و بی‌رحم با ذره‌بین به جان عکس می‌افتید و تنها دنبال نقص‌ها می‌گردید تا به خودتان ثابت کنید که این تصویر بد از آب درآمده است.

دومین عامل کلیدی که باعث می‌شود عکس‌های دسته‌جمعی کمتر از واقعیت جذاب به نظر برسند، ماهیت «ایستا» بودن عکس در مقابل ماهیت «پویا»ی ادراک انسانی است. چهره‌ی انسان طبیعتی پویا دارد و هرگز کاملاً ساکن نمی‌ماند؛ حتی زمانی که تصور می‌کنیم بی‌حرکت نشسته‌ایم، جریانی از حرکات ریز عضلانی، تغییرات ظریف نگاه و انقباضاتی که نشانگر احساسات هستند، در چهره‌مان ادامه دارد.

تکامل سیستم بینایی انسان به گونه‌ای است که چهره‌ها را نه به‌عنوان تصاویری ثابت، بلکه به‌صورت یک جریان پیوسته پردازش می‌کند. در واقع مغز با استفاده از مکانیزمی به‌نام «میانگین‌گیری زمانی»، ناهنجاری‌های لحظه‌ای و زودگذر را فیلتر می‌کند؛ به‌همین دلیل چهره‌ی افراد در حال حرکت، معمولاً در ذهن ما جذاب‌تر و متقارن‌تر از تصویر خشک و ثابت آن‌ها در عکس ثبت می‌شود.

عکاسی هنر متوقف‌کردن زمان است؛ هنری که با سرعت بالای شاتر، برشی آنی از زمان را ثبت می‌کند و شاید درست با لحظه‌ی تغییر حالت عضلات صورت هم‌زمان شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *